خوب از اول کاملا" همه چيز رو دوباره ميگم:
من از بچگي به دوچرخه علاقهي زيادي داشتم خودم رو فداي چرخ ميکردم.از اول دبستان تا حالا با فردي به نام (رضاروحي)دوست صميمي شدم.با هم دوچرخه خريديم با هم رکاب ميزديم به گشت و گزار ميرفتيم خلاصه بگم اون روزا زودي گذشت و حالا هم اينيم.من حسين اکبرزاده متولد 9/3/1368 در شهرستان آباده متولد شدم و در ضمن آباده را هم خيلي دوست دارم و انجا را شهر خودم ميدونم ولي اصل زندگیمان از پاسارگاد شروع شده.
پاسارگاد بخش هخامنش شهر و ديار کورش کبير.
از کوچکي آرزو داشتم يه روزي بشه که وقتي به مامان و بابام گفتم که من دارم با دوچرخه ميرم مثلا" يزدو بر ميگردم بگن به سلامت سفر خوش.نميدونين که چقدر شانس ميخواد تا انساني که با يکجا نشستن راضي نميشود به آرزوش برسه.نميتونم حتي فکرش رو هم بکنم.من با اراده اي که داشتم به آرزوم رسيدم.و اينکه فقط ميتونم بگم بهترين لحظات عمرم در جاده است من فقط تو يه چيز موندم اون هم اينه که چرا بايد حتي به رسيدن به خواسته هامون گريه هم بکنيم؟؟؟؟؟
من کلاس اول راهنمايي شروع کردم دوچرخه ام رو ناز کردن اون رو هميشه همه جا ميبردم يه کارايي کرده بودم که مردم حيرت زده ميشدن از ديدنش.
خلاصه بگذريم.
بدون اطلاع اولين سفرم را شروع کردم که 110 کيلومتر بود کسي خونه نبود به خودم گفتم بذار براي يک بار هم که شده خودم و محک بزنم بدون هيچ چيز فقط خودم و لباس استرسج و دوچرخه بودم و يک قمقمه آب .وقتي حرکت کردم دماي هوا 20 درجه ي سانتيگراد بود به صفاشهر که رسيدم ساعت7:30 بود دماي هوا هم 5 درجه ي سانتي گراد از سرما سياه شده بودم هين رو هم خودم نميگم اطرافيانم ميگفتن .واقعا" ديوانگي بود ولي واقعا"تجربه مند بود.در اين سفر يک مار به من حمله کرد ولي از پس اون بر اومدم خدا رحم کرد.
از اون به بعد تصميم گرفتم که هر ماه يک سفر از 100 کيلومتر به بالا داشته باشم اين کار من به خودم ميرسوند که هنوز اين کار را دوست دارم و واقعا"به آرزوم رسيدم ولي نه اين در حيات هر انساني هست که اگر خواسته هاشون برطرف شد يه خواسته ي ديگه در نظر دارند.تو اين ماه هم فقط به خاطر خريد دوچرخه اي جديد ممنوع الخروج شهر شدم از طرفخانواده چون بايستي تمام کارهاي اون رو خودم انجام بدهم.
حالا با دوچرخه ام دست بر سر و صورت شهر کشیده ام همه من رو میشناسن دوستم دارن همیشه از تو جاده براشون تعریف میکنم.دوستام بهم افتخار میکنن.خلاصه انگشت نما شدم یه جورایی همه میخوانم برام صلاح میخوان.باهام مشورت میکنن از آرزوهای گذشته ام فقط سفر به دور دنیا به امید خدا اون هم همراه با همسرم روزی به انجام خواهم رساند آخه همی من رو امیدوار کرده اند.
ادامه پيدا ميکند................

+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1384ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
عکسهای وبلاگ load شده اند ببینید
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت 8:55 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
به علت فراهم کردن وسایل کافی برای مسافرتم.باز دوچرخه ام رو متلاشی کردم.(قطعه سازی)درست کردن یک خودروی عقب با شعاع ۵/۷سانتیمتر. اونم زیر تظر فنی حرفه ای(استاد تاسیسات جناب آقای غریبی) آخه اکثر مسیرم سر بالایی هست.
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1384ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
شاید تو باشی.................................................
کی میتونه همراه من مسیر ۲۶۹۴ کیلومتری رو رکاب بزنه آخه من تنهام. .....؟
+
نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط حسین اکبرزاده
|