|
امروز جهانگردی با دوچرخه فقط برای صلح((today around the world just for PEACE))
|
از قرار قبلی سفری داشتم با خودم و در جریان گذاشتن شما.خوب بعد از 2 هفته تاخیر خودم تنهایی راهی شدم به سوی شیراز که از ابرکوه 300 کیلومتر فاصله دارد.دوشنبه راه افتادم به سوی سفردر 110 کیلومتری از ابتدای مسیر به صفاشهر رسیدم به خانه ی خواهرم رفتم .آنها گفتند که برو به پاسارگاد تا چهارشنبه که ما و برادت به بیاییم به بلاغی برای تفریح برویم.من هم قبول کردم چون اول راه های سفر بود من سه شنبه به طرف پاسارگاد رفتم و قبل از ظهر رسیدم.اول به دیدار کورش کبیر رفتم و بعد سری به اقوام زدم.شب را سپری کردم و چهارشنبه صبح خانواده های برادم و خواهرم آمدند من میخواستم بادوچرخه برم بلاغی ولی چون این 10 کیلومتر راه پر از رفت و آمد ماشین بزرگ هست که برای ساخت سد سیوند مصالح میبرند به اسرار نگذاشتند.با ماشین ادامه دادیم جاتون خالی یه جای بکر پیدا کردیم و توبره ی خستگی را زمین زدیم و بعد از نهار خوردن استراحتی کردیم.بعد هم حدود یک ساعتی در آب بودیم برای تفریحی و شنا.خیلی خوش گذشت ولی از اقبال من کف رودخونه دو مرتبه زمین خوردم که اول انگشت دستم برگشت دوم قلام پای چپم به سخره خورد سوم کمرم آسیب دید و چهارم پهلوی سمت راستم مو برداشت که هنوز درست نمیتوانم راه بروم.با این همه بلا خیلی خوش گذشت و تفریح دیگران را خراب نکردم. در همان شب من و وسایلهای دوچرخه ام با خواهرم به صفاشهر برگشتیم و دوچرخه ماند که در یک سفر خودش تنها سفر کنه و بیاد ابرکوه.پنجشنبه بعد از ظهر بعد از استراحتی حالم بهتر شده بود و با اتوبوس شیراز ابرکوه به خانه باز گشتم.میخوام اینرو بگم که با این همه بلا که سرم اومد ولی به من خیلی خوش گذشت.و جای تموم دوستانم رو در خوشگذرونیم قبل از حوادث خالی کردم.

خوشحالم.ID من بهم برگشت.PM بدین
ببخشید سفرمون عقب افتاده چون کارهای مرغداری مونده بود ان شا الله هفته ی آینده .
9/5/1385
شب را به سر کردیم و صبح بعد از خرید صبحانه به باغ گلها رفتیم و در زیر یکی از آلاچیقهای باغ صبحانه را صرف کردیم.بعدش هم شروع به بازدید گلها و درختان کردیم که واقعا جالب بود.این باغ در یک قسمت بسیار کوچک خودش بیش از 416 نوع کاکتوس پرورش داده میشد.مساحت این باغ حدود 5000 متر مربع است که با طراحیهای جالبی که شده باعث جذب افراد میشود.آبشار.دریاچه.جزیره.خانه ای قدیمی. گاری گل کاری شده.خوب یک ساعتی گذشت راهی پل خواجو شدیم پلی از آجر و سنگ خیلی قشنگ.و با دو مجسمه اس شیری که داشت در دوطرف پل و روبروی هم بودند به انکاری بود که محافظان پل بودند و کسی خلافی نمیتوانستند کنند.خوب وقتی دیدیم که همی رفتند توی آب ما هم رفتیم و آب بازی هم کردیم و پایمان یه هوایی خورد. ماهی گرفتیم.البته با کمک مرغ ماهی خوار ولی دادیم به اون و خورد.خرچنگ گرفتیم این بار تنهایی.
وقتی میخواستم بیام بالا پای راستم رو تو آب عمیقی فرو کردم تا تمیز بشه بیام بالا وقتی گذاشتم بالا چنان لیز خوردم که جفت پا رو آب داشتم حرکت میکردم و با کمک داداشم نشد که بیوفتم تو زاینده رود.دختر های واتر پلو و قایق سوار هم تمرین داشتند که تماشا کردیم بعد از مدتی بالا اومدیم و بهد از خشک شدن پاهامون راهی خیابون شدیم. برگشتیم سی و سی پل ناهار را کنار زاینده رود خوردیم و استراحتی کنار بقیه مسافران کردیم . من با چند تا از دوچرخه سوار های اونجا دوست شدم و چندی بود که سوار دوچرخه نشده بودم از لطفشون کمی دوچرخه سواری کردم.بعد از ظهر شد راهی باغ پرندگان شدیم. رسیدیم وارد بعد از خریدن بلیط وارد محوطه ای شدیم در کنار زاینده رود که بسیار زیبا و دلنشین بود بعد از ان به قسمت اصلی باغ رسیدیم که بعد از ضد عفونی کردن کف کفشهامون وارد شدیم از سمت راست راه افتادیم بسیار شلوغ بود انواع پرندگان بودند از جمله شترمرغ.کبوتر.کرکس.مرغ و خروس.کبک.و پرندگانی که آزادانه زیر این باغ با ارتفاعی حدود30 متری قفس مانند می پریدند اینم تمام شد.این باغ مرداد ماه سال 1375 افتتاح شده بود و وسعتش 5000 متر مربع بود. دیگه وقت خداحافظی با اصفهان بود.شب ساعت 10 سوار اتوبوس شیراز شدیم و راهی شدیم به سمت سه مسیر صفاشهر.پاسارگاد.شیراز.قرار بود من صفا شهر پیاده بشم و صبح روز بعد به ابرکوه برگردم اما ساعت 3 صبح بود وقتب چشمام رو تو اتوبوس باز کزدم دیدم 20 کیلومتری گذشته ایم ناراحت نشدم و گفتم حکمت بوده.خوب آب پیاده شدن از سر من گذشته بود نوبت پسر عمه ام بود که پاسارگاد پیاده بشه.ایندفعه اون رو از خواب بیدار کردم تا مثل من جا نمونه پیاده شد.
10/5/1385
.ساعت 6 صبح بود که رسیدیم شیراز من که برگشتن به ابرکوه را داشتم به اصرار داداشم به روز جمعه افتاد بلیط گرفتم و راهی فیروز آباد 120 کیلومتری جنوب غربی شیراز شدیم. .شهرستان فیروز آباد 3579 کیلومتر مربع وسعت دارد میانگین فاصله ی آن تا دریا 1330 متر است.این شهرستان منطقه ای عشایر نشین هست که با جاذبه های صنایع دستی از قبیل.جاجبم.گلیم.گبهو لباسهای رنگین عشایری هست.در 30 کیلومتری این شهر در اواخر فروردین ماه رنگین کمان گل محمدی و سرخ تمام گردشگران را به خود جلب میکند.خلاصه بگم رفتیم و رسیدیم خونه ی خواهرم.بیرون رفتیم گشتی زدیم و به خانه اومدیم خسته ی خسته بودیم.من که 12 ساعت اونروز خوابیدم راستش رو بخواین هنوز هم خوابم میاد.شب را هم گذراندیم.
12/5/1385
صبح به بیرون رفتیم برای خرید و سری به کاخ اردشیر بابکان زدیم که در کنار چشمه ی (قمپ آتشکده) بنا شده.این بنا در 104 متر طول و 55 متر عرض از سنگ.آهک.ساروج ساخته شده است.
در بعد از ظهر به قلعه دختر در 10_15 کیلومتری جاده شیراز رفتیم. من و برادر دامادمون که مترجم میراث فرهنگی اونجا و مسئول توریست اینفورمیشن هست به بالای قلعه رفتیم برای من توضیح میداد.با 900 متر ارتفاع از سطح جاده و مساحتی برابر 7000 متر مربعدارد که فقط برای امنیت و دیدبانی از شهر در سال 225 میلادی ساخته شده البته به دستور اردشیر.شب شد در کنار رود تنگاب و 20 متری جاده میان دو دهانهی تونل جاده ای پر پیچ و خم داشت آرزوهای من رو بر آورده میکرد. اون شب هم گذشت .
13/5/1385
صبح ساعت 7 سوار اتوبوس شیراز شدیم و ساعت 9 به ترمینال کاراندیش شیراز رسیدیم.بعد من با داداشم اینا خدا حافظی کردم که اونها زودتر از من به پاسارگاد رفتند.من هم با اتوبمس ساعت 1 بعد از ظهر ابرکوه به خونه برگشتم.و خانواده با دیدن من بسیار خوشحال شده بودند که بعد از یک هفته من رو بسیار شاداب میدیدند.
خوب اینم از مسافرت 7 روزه ی ما .امیدوارم همیشه به آرزوهاتون نزدیکتر بشین.امید به روزی که من بیام تو وبلاگ شما مطالب سفر شما رو بخونم.
برای آشنایی با فیروز آباد(ئیراث)
۶/۵/۱۳۸۵
خوب ۵:۳۰ بعد از ظهر راه افتادم به طرف پاسارگاد البته با اتبوس.رفتم خونه ی عمه کوچیکم که برادرم محسن هم اونجا بود خوب جاتون خالی فرداش یعنی جمعه صبح ساعت۶:۳۰ من و داداشی و زن داداشی پیاده راه افتادیم به طرف بلاغی (تنگه بلاغی)که مسیر عبور و زندگی ایل کورش و داریوش بوده.دو ساعته خودمون رو رسوندیم و تو دامنه ی کوه بند و بساطمون رو باز کردیم و نشستیم بعد از خوردن صبحانه و نوشیدن دو استکان چای آتیشی کمی استراحت کردیم من راهی سخره ها شدم تا جایی بالا رفتم که جاهایی که حفاری شده توشط میراس فرهنگی مانند یه نقشه پیدا بود.درختهای این تنگه بنه.بادام کوهی و بید هست ونیزارهای فراوانی هم دارد.خوب پسر عمه هم امد و دیگه ظهر شده بود بازم بگم جاتون خالی جوجه کبابی راه انداختیم و کنار رودخانه میل کردیم.آب بازی شوخی شوخی جدی شد من و پسر عمه یک طرف و داداشم و همسرش طرف دیگه.کار به جایی کشید که همه تو رودخانه رفتیم زیر آب و کاملا خیس خیس شدیم .بعد از نیم ساعتی کمی که خشک شدیم راه افتادیم به خانه.البته زود رسیدیم.
۷/۵/۱۳۸۵
اول به مزار پدر بزرگم مرحوم(حسین اکبرزاده)رفتم و بعد از ان به دیدار کورش بزرگ و قبر گم شده ی مادر بزرگم (سروناز) و دیدار اقوام پدری. شنبه را هم سر مزارع به سر بردیم و سپری شد.
۸/۵/۱۳۸۵
ساعت ۸:۳۰ سر راه سوار اتوبوس شیراز اصفهان شدیموساعت ۱۵:۱۵ به اصفهان رسیدیم .بعد از کارهای ملزومه و استراحتیدر کنار ۳۳ پلراهی میدان امام شدیم که دیگر شب بود خیلی جالب بود آلی قاپو با ستون هایی از چوب یکنواخت که در دست تعمیر بود.....سر در مسجد امام و گلدان هایی که روی سنگهای زرد رنگ سوک خارجی آن نقش بسته با لمس کردن آنها انسان روهی دوباره برای چشیدن زندگی میابد.در محوطه ی میدان حدود۲۹۰ باب مغازه وجود دارد.به یکی از قلم زن های معروف سری زدم که داشت روی یک سینی نقره کار میکرد. آقای(علی صادقی)که مغازه اش در سرای هنرمندان اسپادانا بود سری زدم صدای این قلم زنیها در بازار آرامش بخش بود خیلی...................
برای دیدن عکس های از اصفهان به این خانه رجوع کنید(اصفهان)
در برگشتنیها به باغ هشت بهشت رفتیم این باغ که از هشت درب ورودی کوچک بر خوردار است و در قرن 11 ساخته شده و به علت این هشت درب ورودی باغ که به باغی بسیار زیبا که وسط آن کاخی نه بسیار عظیم هست نام این بنا را کاخ هشت بهشت نا میده اند.
9/5/1385
شب را به سر کردیم و صبح بعد از خرید صبحانه به باغ گلها رفتیم و در زیر یکی از آلاچیقهای باغ صبحانه را صرف کردیم.بعدش هم شروع به بازدید گلها و درختان کردیم که واقعا جالب بود.این باغ در یک قسمت بسیار کوچک خودش بیش از 416 نوع کاکتوس پرورش داده میشد.مساحت این باغ حدود 5000 متر مربع است که با طراحیهای جالبی که شده باعث جذب افراد میشود.آبشار.دریاچه.جزیره.خانه ای قدیمی. گاری گل کاری شده.خوب یک ساعتی گذشت راهی پل خواجو شدیم پلی از آجر و سنگ خیلی قشنگ.و با دو مجسمه اس شیری که داشت در دوطرف پل و روبروی هم بودند به انکاری بود که محافظان پل بودند و کسی خلافی نمیتوانستند کنند.خوب وقتی دیدیم که همی رفتند توی آب ما هم رفتیم و آب بازی هم کردیم و پایمان یه هوایی خورد. ماهی گرفتیم.البته با کمک مرغ ماهی خوار ولی دادیم به اون و خورد.خرچنگ گرفتیم این بار تنهایی.
وقتی میخواستم بیام بالا پای راستم رو تو آب عمیقی فرو کردم تا تمیز بشه بیام بالا وقتی گذاشتم بالا چنان لیز خوردم که جفت پا رو آب داشتم حرکت میکردم و با کمک داداشم نشد که بیوفتم تو زاینده رود.دختر های واتر پلو و قایق سوار هم تمرین داشتند که تماشا کردیم بعد از مدتی بالا اومدیم و بهد از خشک شدن پاهامون راهی خیابون شدیم. برگشتیم سی و سی پل ناهار را کنار زاینده رود خوردیم و استراحتی کنار بقیه مسافران کردیم . من با چند تا از دوچرخه سوار های اونجا دوست شدم و چندی بود که سوار دوچرخه نشده بودم از لطفشون کمی دوچرخه سواری کردم.بعد از ظهر شد راهی باغ پرندگان شدیم. رسیدیم وارد بعد از خریدن بلیط وارد محوطه ای شدیم در کنار زاینده رود که بسیار زیبا و دلنشین بود بعد از ان به قسمت اصلی باغ رسیدیم که بعد از ضد عفونی کردن کف کفشهامون وارد شدیم از سمت راست راه افتادیم بسیار شلوغ بود انواع پرندگان بودند از جمله شترمرغ.کبوتر.کرکس.مرغ و خروس.کبک.و پرندگانی که آزادانه زیر این باغ با ارتفاعی حدود30 متری قفس مانند می پریدند اینم تمام شد.این باغ مرداد ماه سال 1375 افتتاح شده بود و وسعتش 5000 متر مربع بود. دیگه وقت خداحافظی با اصفهان بود.شب ساعت 10 سوار اتوبوس شیراز شدیم و راهی شدیم به سمت سه مسیر صفاشهر.پاسارگاد.شیراز.قرار بود من صفا شهر پیاده بشم و صبح روز بعد به ابرکوه برگردم اما ساعت 3 صبح بود وقتب چشمام رو تو اتوبوس باز کزدم دیدم 20 کیلومتری گذشته ایم ناراحت نشدم و گفتم حکمت بوده.خوب آب پیاده شدن از سر من گذشته بود نوبت پسر عمه ام بود که پاسارگاد پیاده بشه.ایندفعه اون رو از خواب بیدار کردم تا مثل من جا نمونه پیاده شد.
10/5/1385
.ساعت 6 صبح بود که رسیدیم شیراز من که برگشتن به ابرکوه را داشتم به اصرار داداشم به روز جمعه افتاد بلیط گرفتم و راهی فیروز آباد 120 کیلومتری جنوب غربی شیراز شدیم. .شهرستان فیروز آباد 3579 کیلومتر مربع وسعت دارد میانگین فاصله ی آن تا دریا 1330 متر است.این شهرستان منطقه ای عشایر نشین هست که با جاذبه های صنایع دستی از قبیل.جاجبم.گلیم.گبهو لباسهای رنگین عشایری هست.در 30 کیلومتری این شهر در اواخر فروردین ماه رنگین کمان گل محمدی و سرخ تمام گردشگران را به خود جلب میکند.خلاصه بگم رفتیم و رسیدیم خونه ی خواهرم.بیرون رفتیم گشتی زدیم و به خانه اومدیم خسته ی خسته بودیم.من که 12 ساعت اونروز خوابیدم راستش رو بخواین هنوز هم خوابم میاد.شب را هم گذراندیم.
12/5/1385
صبح به بیرون رفتیم برای خرید و سری به کاخ اردشیر بابکان زدیم که در کنار چشمه ی (قمپ آتشکده) بنا شده.این بنا در 104 متر طول و 55 متر عرض از سنگ.آهک.ساروج ساخته شده است.
در بعد از ظهر به قلعه دختر در 10_15 کیلومتری جاده شیراز رفتیم. من و برادر دامادمون که مترجم میراث فرهنگی اونجا و مسئول توریست اینفورمیشن هست به بالای قلعه رفتیم برای من توضیح میداد.با 900 متر ارتفاع از سطح جاده و مساحتی برابر 7000 متر مربعدارد که فقط برای امنیت و دیدبانی از شهر در سال 225 میلادی ساخته شده البته به دستور اردشیر.شب شد در کنار رود تنگاب و 20 متری جاده میان دو دهانهی تونل جاده ای پر پیچ و خم داشت آرزوهای من رو بر آورده میکرد. اون شب هم گذشت .
13/5/1385
صبح ساعت 7 سوار اتوبوس شیراز شدیم و ساعت 9 به ترمینال کاراندیش شیراز رسیدیم.بعد من با داداشم اینا خدا حافظی کردم که اونها زودتر از من به پاسارگاد رفتند.من هم با اتوبمس ساعت 1 بعد از ظهر ابرکوه به خونه برگشتم.و خانواده با دیدن من بسیار خوشحال شده بودند که بعد از یک هفته من رو بسیار شاداب میدیدند.
خوب اینم از مسافرت 7 روزه ی ما .امیدوارم همیشه به آرزوهاتون نزدیکتر بشین.امید به روزی که من بیام تو وبلاگ شما مطالب سفر شما رو بخونم.
برای آشنایی با فیروز آباد(ئیراث)
تا آخر هفته خدا حافظ. میبینمتون.
باز سلام از قراری که بود من و داداشم محسن با دوچرخه بریم شیراز .امشب با آقا محسن عزیز تماس گرفتم و بنا بر نیازهایی که داشتم یه دوچرخه بود قرار شد از حساب دوستانه اش کمی خرج کند و به ما بدهد تا ما سفری داشته باشیم.نمیدونم چطوری از این دوست عزیز تشکر کنم اما خوشحالم که یک دوست و برادریم من امیدوارم که در گروه خودمون بی باک همچنان باقی بمونیم.(خسرو .محسن.علی.جلال.خودم
صادق.جعفر و ذهره سادات.نسیم و..............

آقا جاتون خالی یه ضد حالی خوردم که نگو و نپرس.۲۹/۴ /۸۵ پنجشنبه سر کوچمون ایستاده بودم که یه دوچرخه سواری که خیلی بند و باری هم نداشت رودیدم. غیر طبیعی بود.پیر مرد ژاپنی که برای دیدن شهر های مهم دنیا به سفر با دوچرخه آمده بود.(یوشی)که ۵۲ سالش بود اولش با من حرف نمیزد .اظهار میکرد که انگلیسی بلد نیست ولس ناقلا فول فول بود .بعد از یه رب ساعت التماس کردن حرف زد.گفت من میترسم از مردم نا آشنا من هم گفتم پس این سفر برای تو مشکل خواهد بود.قبول کرد. بعد از عکسی که گرفتیم اون گفت من ۲۰ روز فقط فرصت دارم و باید اصفهان شیراز و تبریز را بگردم و از ایران خارج بشم و شرمنده که وقت ندارم برای اینکه دعوت تو را بپذیرم.خلاصه چون اتفاقی بود باید باز هم منتظر عکس اون بنده خدا باشین.........
نمیدونم چی شده که یکی از بچه های پر کار گروه کم پیدا شده ان شاالله که اتفاقی نیفتاده باشه براش.(ذهره سادات).