تبليغاتX
چرخ به چرخ(1)
امروز جهانگردی با دوچرخه فقط برای صلح((today around the world just for PEACE))
صبرم تموم شد دیگه جوش آوردم. 

کسی که با دستاش آبگیری سد سیوند رو اعلام بکنه من شخصا و خدای کورش کبیر نمیبخشیمش و فردایی نزدیک باید جوابگوی ملتی شکست خورده باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                                    درسته

پس نگذاریم شرمنده فردایی نزدیک بشیم .نوش دارو پس از مرگ سهراب اثری ندارد.

رئیس جمهور یک نه بزرگ دیگر به ایرانیان

پس کی جواب بله را از زبانش بشنویم

نگهبانان پاسارگاد هستیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   | 

خدای کورش کبیر و پارسیان آرت کمکی بکن به بنده هات برای مبارزه با آبگیری سد سیوند.نگذار روی ما به زمین بخورد

نقش انسان بالدار(پاسارگاد) آب باران بعد از دو روز بارش

آبگیری پشت سد سیوند

پشت سد سیوند 11/1/1386

ستون های تخت جمشید

تو گل گیر کردن من و سعید پشت سد.

هتل ارم شیراز .از راست(توماس.حسین.گرتس.الکس.ماتین)15/1/1386

از این که عکسها کیفیت بالا نداشت شرمنده چون دوربین دوتامون آنالوگ بود و وقت برای اسکن اسلاید کم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   | 

 

                               بسمه تعالی 

  با سلامی گرم وآرزوی سالی خوب و پر برکت  به تمام دوستان عزیزم.من و سعید سعیدی که از 2ماه پیش بنا بر رفتن سفری با دوچرخه به شیراز داشتیم به دلایل مختلفی در 3مرحله متوقف شد. تا اینکه صبح روز 2/1/1386 ساعت 8:15 سعید تلفنی به من گفت که الان یزد هستم اومدم بخت تو رو باز کنم.خوشحال شدم خیلی .بنا بر این من که شروع به جمع کردن وسایلم شدم وقرار شد سعید اگر وقت کرد با دوتا از دوستانمون آقایون نظمی و دوستشون که فکر میکنم اسمش سعید  هست به چک چک اردکان بروند ولی دوستان با وقت کمی که داشتند فقط مسیر طهران یزد را رکاب زده بودند و سفرشون رو به پایان رسونده بودند.قرار شد که دوتا دوستامون با اتوبوس روز سوم برگردن ولی سعید که با 4 دوچرخه سوار آلمانی آشنا شده بود به ابرکوه بیان و به شیراز بریم.مشکلی که بود فقط روزی 60-70 کیلومتر رکاب زدن  در روزآلمانیها بود.سعید تونست خودش رو در مسیر 145 کیلومتری یزد ابرکوه روزچهارم به من برسونه اما میبایست روزپنجم رو منتظر آلمانیها بمونیم و روزششم یاهفتم به طرف شیراز راهی بشیم .از شانسی که داشتیم هوا چند روزی بود به باد و طوفان کشیده شده بود.از این رو روزهای پنجم و ششم رو با سعید صرف گردش در ابرکوه کردیم جاتون خالی خوش گذشت.( آخه مگه میشه کسی با من بیاد بیرون و مسافرت بد بگذره؟)روزپنجم بد جوری از دیر کردن آلمانیها در رسیدن به ابرکوه نگران شدیم با سعید در باد تندی که میومد با ماشین به دنبالشون رفتیم که از پرس و جو کردن از بچه های هلال احمر به ما گفتند که با یک وانت اومدند و وارد ابرکوه شدند.به هتل برگشتیم که دیدیمشون. قرار بر این شد که صبح فرداش یعنی 7/1/1386 ساعت 9:00 به سمت شیراز شروع به رکاب زدن بکنیم.خلاصه بگم که سفر شروع شد سرعت آلمانیها پایین بود ولی ما 15 کیلومتری با اونا رکاب زدیم و از اونها جدا شدیم که در دوراهی سورمق 43 کیلومتری و یا در صفاشهر 115 کیلومتری ابرکوه  ببینیمشون به روستای فراغه رسیدیم چون در ابرکوه خرید نداشتیم مجبور به ایست 30-40 دقیقه ای داشتیم که با این حرکت ما باز با بچه های آلمانی همرکاب شدیم .حدود 7-8کیلومتری که از فراغه گذشته بودیم و بعداز ایستی که با آلمانیها زدیم برای عکاسی به پیشنهادشون به شانه سازی که برای احداث لاین جدید درسمت چپ جاده بود شروع به رکاب زدن کردیم .حدود 2-3 کیلومتری رو رکاب زده بودیم که نا خداگاه ماشین پیکانی چپ کرد و به سمت ما اومد بعد از 1-2تا پشتکی که ماشین زد در حدود 90-100 متری مقابل ما روی سقف ایستاد من و سعید شتابان برای کمک به سوی افراد داخل ماشین رفتیم. راننده که خودش رو بیرون کشید فقط بچه ها مونده بودند و مادرشون که با کمک سعید به اوناسریع و کاملا سالم بیرون کشیده شدند.بعد از30دقیقه امداد رسانیمون به اونا و ایستادن مسافرها برای کمک به این خانواده ما باز راهی جاده شدیم خلاصه تو اون باد شدیدی که میومد و من که روحیه ام بعد از دیدن اون صحنه شیر تو شیر شده بود خودمون رو به دوراهی سورمق رسوندیم و بعد از خوردن ناهاری توپ و تپل و مامان که دعوت سعید شده بودیم با یکی از دوستان قدیمی یکی از دوستان سعید آقای ساسان ایزدی برخورد کردیم که ما را در اون هوای بد به مزرعه بزرگ خودش دعوت کرد ولی چون دوستان آلمانی ما میلی به ایستادن در مزرعه ساسان نداستند مجبور به ترک سورمق شدیم و به طرف صفاشهر (دهبید) که 62کیلومتری مانده بود رکاب زدن رو شروع کردیم. باد تندی از سمت راست ما میوزید که اعصاب من روهم خورد کرده بود ومن آهسته رکاب میزدم با گروه 1 کیلومتری فاصله داشتم.تا اینکه دوچرخه سعید پنچر کرد و ایستاد ولی آلمانیها به راه ادامه دادن تا اینکه در 1 کیلومتری جلوتر برای چادر زدن ایست داشته باشند بعد از 20 دقیقه ای باز به سوی گروه راه افتادیم ولی 5 کیلومتر رکاب زدیم اما از اونا خبری نبود خلاصه خودمون رو به زیر یکی از پلهای جاده رسوندیم و برای خوردن مقداری غذا و در آوردن لباس گرم و کمی استراحت .که بارون شدیدی گرفت مجبورا و از ترس من از آبگیری پل در شب با سعید به سوی جاده در ساعت 18:00 بحر تاریکی شروع به رکاب زدن کردیم که از خیر یک سایپایی صفاشهری ما را با خودش حدود 20 کیلومتری مانده به آنجا برد و رسیدیم بالاخره از قرار قبلی چون یکی از خواهرهام در صفاشهر زندگی میکنند و خوشبختانه مسافرت بودند تونستیم برای شب به اونجا بریم خودمون رو خشک کردیم بعد از استراحتی با حال شام خوردیم وخوابیدیم باران شدیدی می آمد .از آلمانی ها خبری نداشتیم ولی مطمئن بودیم که دم به تله ندادند و زیرک تر هستند از این حرفها روز هشتم فرا رسید هوا بارانی با هزار بدبختی خودمون رو به مغازه ی رایانه ای رسوندیم و جدول امضا رو ترتیب دادیم و مراحل ادامه امضا گیری رو شروع کردیم.شب فرا رسید از بس ظهر آن روز خوابیده بودیم تا ساعت 3:15 صبح بیدار بودیم که دیگه دیدیم از برنامه عقب میمونیم مجبور شدیم روز نهم تو بارون مسیر55-60 کیلومتری  به سمت پاسارگاد(کانون بحران) رو رکاب بزنیم حدود 15 کیلومتری که رکاب زدیم به اسرار دوتا از بچه های کمپ راه سازی 40 دقیقه ای را پیش آنها بسر بردیم و از گروهشون امضاء هم گرفتیم با ناهاری که به اسرار بهمون داده بودند به سوی پاسارگاد راهی شدیم هنوز یک گردنه ی بزرگ در پیش داشتیم (شهید آباد) گذشت و 20 کیلومتری پاسارگاد از گرسنگی فراوان بالای گردنه زیر باران شدید ایستادیم و با دست شروع به خوردن غذا کردیم از بس دستمون یخ کرده بود که انگشتمون خم نمیشد برای لقمه گرفتن غذا به زور غذا رو خوردیم و به راه افتادیم.با حال بود .کم کم به دوراهی قادر آباد نزدیک میشدیم  بعد از منطقه پرورش ماهی به جلوی کارخانه یک و یک رسیدیم و دیگر از آن پیچ جلگه پاسارگاد پیدا بود خوشحال بودم از اینکه یکبار دیگر با دوچرخه به پاسارگاد شهر پدریم میرم.وارد روستا شدیم در اول مستقیما به دیدار کورش کبیر رفتیم خیلی خوشحال بودم ما رو با اون سر و وضع خیس و شل و گلی میدید که به خاطرش صدها کیلومتر روتا اونجا رکاب زده بودیم .

             

 

                                                         ( ادامه)

 

 

خلاصه براتون بگم که بدون هیچ هماهنگی قبلی فقط برای خشک کردن لباسامون و خودمون قرار شد دوتایی به خونه ی عمه ام بریم که رفتیم ولی چون دیدیم جایی با حالتر و راحت تر از اونجا کسی بهمون نیمده  وسایلمون رو باز کردیم و به قول خودمون (تلپ)شدیم.از خستگی بسیار زیاد بعد از استراحتی پا شدیم و شام خوردیم .گذشت .از همون شب شروع یه جمع آوری امضا کردیم حدودا 10-15 امضایی جمع شده بود تصمیم گرفتیم دوتایی فردا صبحش بریم در منطقه حفاظت شده میراث فرهنگی که بتونیم از مسافرای نوروزی امضا بگیریم چون چند ساعتی پیش از رفتنون شنیده بودیم که یک سری بچه ها که برای مبارزه با آبگیری سد سیوند اومده بودند در منطقه دستگیر شده بودند .کمی با درنگ وارد منطقه شدیم قرار شد از انتهای مسیر گردشگری شروع کنیم که حدودا بعد از 10-15 دقیقه فعالیت به دستور ریس حراست منطقه به دنبالمون اومدند و چون سعید را نشانه کرده بودند پیش اون رفتند من هم خودم رو بهشون رسوندم تا از ماجرا با خبر بشم که سعید دفتر امضا ها رو به من داد و گفت تو بردار و برو که من هم با کمک یکی از مسافرا که اهل اصفهان بود تونستم از معرکه نجات پیدا کنم .خودم رو به بیرون از محوطه رسوندم که از زبان پسر عمه هم که با ما همکاری میکرد شنیدم سعید داخل دفتر حراست بردنش دورادور و گاهی نزدیک خودم جریانات رو زیر نظر داشتم ساعت9:15 بود که بعد از دستگیری سعید  اون رو به داخل برده بودند  من هم دفتر به دست  در محله شروع به جمع اوری امضا کردم که  حدود ساعت 11:00 به دنبال من فرستادند که من هم شناسایی شده بودم و میبایست مشخصات و کارت شناساییم رو میدادم .گذشت و رهایمان کردند.کارت شناسایی سعید به دست بخشدار(کورش باسیری) رسیده بود که قرار شد ما ظهر از پاسارگاد خارج شویم برای همین تا قبل از اتمام وقت اداری به پیش بخشدار رفتیم و سعید کارتش رو گرفت که از روی انفاق به ما و تهدیدی که به ما کرد میبایست تا شب محل را ترک میکردیم و اگرنه برامون مشکل پیش میامد ما هم که عاشق خطر و حادثه بودیم تصمیم گرفتیم یک روز دیگر در پاسارگاد بمونیم که از قرار قبلی بتونیم با گروهی که برای مستند سازی به پاسارگاد اومده بودند دیداری داشته باشیم.خوب روز فرا رسید و ما در اولین امکان در ساعت 11:30 با همکاری بچه های محل به تنگه بلاغی و پای سد رفتیم .در اولین نقطه از عبورمان در محلی بعد از سنگبر (راه شاهی) به نام پوزه سرخ برخورد کردیم که از شدت بارش سه روزه باران در آنجا و بالا آمدن آب در پشت سد  راه بسته شده بود و جالب اینکه به دستور رئیس گروه سد سازی راه را با ریزش سنگهای بزگ بسته بودند تا مسافران از رفت و آمد به پای سد ناتوان باشند.ما پیاده روی رو شروع کرده بودیم که چشممان به درخت های بنه ی غول پیکر می افتاد که برای مرحله قطع شدن با رنگ قرمز علامت گذاری شده بودند. بسیار درخت های بنه به زیر آب رفته بود .از بد شانسی ما جاده رسیدن به پای سد تا مرز حدود 70-80 متری مقابل سد آبگیری شده بود اما دشتهای سمت غرب را طوری عجیب اب گرفته بود که با 2 ساعت پیاده روی هم نمیشد به سد رسید .تا جایی که تونستیم خودمون رو به سد نزدیک کردیم تا جایی که دیگر دوتایی تو شل و گل ها گیر افتاده بودیم  از کمبود نیروی انسانی برای حفاظت از سد در دو طرف پشت چند سگ گرگ گذاشته بودند که با دیدن ما شروع به سر و صدا دادن کردن. عکاسی را به اتمام رسوندیم و شروع به تمیز کردن کفشامون کردیم که 20 دقیقه ای طول کشید .به راه برگشت ادامه دادیم به بالای یکی از ارتفاعات رفتیم و کمی عکس گرفتیم  ساعت 15:00 شده بود و ما دیر کرده بودیم .برگشتیم و توانستیم  بچه های مستند ساز  را پیدا و ملاقات کنیم آقایون فرشید فرجی (کارگردان و فیلمبردار) و ببراز بازوبندی(راننده و کمک یار آقای فرجی) و ویستا خانم که( فیلمبردار پشت صحنه و کمک یار) بودند.  از پیشنهاد آقای فرجی قرار شد با دوچرخه در پشت سر محوطه باستانی قبر کورش رکاب بزنیم و گزارش برنامه رو بگیم که سعید زحمت گویندگی را کشید .شب فرا رسید وبچه ها ما را به سوی شیراز ترک کردند .ما هم از اینکه یک روز اضافی از قرارمون با آقای بخشدار در پاسارگاد ایستاده بودیم با آقای بخشدار(کورش باسیری) برخورد کردیم  و از تعجب اینکه ما هنوز سالم مانده ایم تعجب کرد و گفت شما نرفتید هنوز؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه ما که کارمون تو پاسارگاد به اتمام رسیده بود .بار را بستیم تا صبح روز فرداش یعنی فکر میکنم روز یازدهم  به سمت مرودشت حرکت  کنیم که از قرارمون با آقای بازوبندی بنا شد که در مرودشت به سراغ آقا ببراز بریم .در کنار راه با تابلویی مواجه شدیم که نوشته بود سد سیوند 3 کیلومتر با سعید تصیم گرفتیم  به  اومجا بریم و عکاسی کنیم که از بس نگهبانها زیرک بودند و با هزار دوز وکلک ما هم نتونستیم مثل دیگر مسافرها به تاج سد بریم .روی پارچه ای نوشته بودند (از اهالی محترم بلاغی و مسافران نوروزی جهت بازدید از سد به علت آبگیری و سیلابه از شما معذوریم.فرماندهی سد سیوند) دوتا عکس از دور گرفتیم  اما هنوز چاپ نشده..بعد از دیدار از نقش رستم و جمع اوری مقداری امضا به سوی مرودشت رفتیم که ببراز را با تاخیر پیدا کردیم و دوچرخه هایمان را در یکی از خانه های در شهرشان گذاشتیم و  برای شب بعد از دیدن برنامه نور و صدا در محوطه تخت جمشید برگزار میشد که خیلی خیلی جالب بود در آخر هم با بچه های راهنمای تور  آشنا شدیم و صحبتی داشتیم. با وسایلمان به روستای از آباد  رفتیم .حدودا این روستا که کنار رشته کوه های تخت جمشید بود 15 کیلومتری تا شهر فاصله داشت .صبح روز دوازدهم با ماشین سه نفری به تخت جمشید رفتیم و چون ببراز جان هم تور لیدر بود هم با خواندن خط میخی مشکلی نداشت و زبان ایران باستان هم بلد بود  شروع به توزیح دادن به ما از آثار شد کم کم به دنبال خودش یک ایل راه انداخت همه مسافران جمع شده بودند ما دیگر نمیتوانستیم جلو برویم بعد از 2-3 ساعتی از تخت جمشید خارج شدیم و ناهاری خوردیم .من و سعید قرار شد پای پیاده به داخل شهر بریم  و تا شب ازمردم امضا جمع کنیم .حدود 80% مردم مرودشت مخالف آبگیری سد بودند.کارمان بعد از 6 ساعتی فعالیت به پایان رسیده بود و از خستگی خودمون رو به جایی رسوندیم که به ببراز تلفن بکنیم که به دنبالمون بیاد از شانس ما ماشین اون خراب شده بود و میخواستن شب را به مسافرت برن برای سیزده بدر با سعید تصمیم گرفتیم  شب را در یکی از پارکهای امن اونجا به سر کنیم .اما ساعت 23:50 شده بود که وسایلمون بهمون رسید و با سعید به جاده زدیم به سمت شیراز. ساعت 1:00 بود که یک ماشین ایستاد و از ما خواست که با خودش بریم به شیراز وقتی از برنامه ی ما با خبر شد بسیار استقبال کرد و ما را به ویلای خود در شیراز دعوت کرد ما تونستیم در اون ساعت(نیمه شب)یک امضا بگیریم .  تا ساعت2:20 بامداد رکاب زدیم که از خستگی در روز و خواب کم مجبور به ایست در کنار جاده حدود 17 کیلومتری شیراز شدیم .در کنار قبرستانی  کیسه خواب هامون رو بیرون اوردیم و خوابیدیم صبح ساعت 5:30بود که باران نرمی به کیسه خواب هامون میزد هوشیار بودیم اما باز خوابیدیم تا اینکه در ساعت 6:30 باران شدید شد که با سرعت عملی بالا با وسایلمون به داخل اطاقی مخروبه رفتیم تا خودمون رو گرم و وسایلمون رو ببندیم و راهی شیراز بشیم مردم تو اون بارون اومده بودن سیزده بدر از اونها هم امضا گرفتیم.راهی شیراز بودیم که باز دیدیم  خانواده دیشبی تو بارون ایستاد و به ما کمی صبحانه داد و باز ما رو دعوت کرد .خودمون رو به شیراز رسوندیم در اولین مکان به یک مسافر خونه کنار هتل ارگ رفتیم واتاقی گرفتیم چون دوستان آلمانی ما قرار بود شیراز را در هتل ارگ بگذرونند خوشحال بودیم که همسایه هستیم بعد از حمام گرفتن و خشک کردن لباسامون به دیدن اونا رفتیم که نبودند. شب فرا رسید هنگامی که خرید میکردیم اتفاقی بچه ها رو در یک میوه فروشی دیدیم با هم قرار ملاقات برای روز چهاردهم گذاشتیم چون اونا ساعت 13:00 راهی فرانکفورد بودند .اونها رو ساعت 11:00 دیدیم و به شهر رفتیم  هنگامی که به مکان های دیدنی میرفتیم از مردم امضا میگرفتیم .بعد از زیارت آرامگاه حافظ .باغ نارنجستان.و باغ ارم من به یکی از دوستان اینترنتی خودم که تریال سوار هست تلفن زدم تا بتونم ببینمش بعد از رفتن به در مغازشون و گرفتن یک عکس ما را با رئیس کانال مثبت آشنا کرد آقای(دوست) که به انجا رفتیم و کمی صحبت کردیم از این که ما را در این برنامه دیده بود برای شب ما را به منزل خودش دعوت کرد ما هم پذیرفتیم با چند تا دیگه از دوستان دوچرخه سوارشون هم آشنا شدیم که مشتاق بودند به سفرهای خارج از کشوری برن.خلاصه شب را سر کردیم و خوش گذشت.به ناچار روز پانزدهم را شروع به جمع اوری امضا کردیم تا اینکه دیگر برنامه ی ما به اتمام رسیده بود و کمی خسته کننده شده بود تصمیم گرفتیم که به شهر هامون برگردیم.سعید بلیط هواپیما تهیه کرد برای ساعت 20:15 همان شب و من هم میبایست به خانه خواهرم بروم تا روز شانزدهم به ابرکوه بر میگشتم.با سعید ساعت 16:20 به کانال مثبت رفتیم تا وسایلش رو جمع بکنه لحظه خدا حافظی رسیده بود و ساعت 18:15 شده بود سعید خودش رو به فرودگاه رسوند و من هم با خدا حافظی از بچه های گروه شیراز به سوی منزل خواهرم راهی شدم .من هم وسایلم رو جمع کردم تا ظهر روز  شانزدهم با اتوبوس به ابرکوه برگردم.از شانس خوبم بلیط برای من تنها مانده بود در عقب اتوبوس .وسایلم جعبه بغل اتوبوس جا سازی کردم با خیال راحت نشستم تا به حرکت نزدیک بشیم اما  نمیدونم اون مرد حسابی بز را چرا میخواست از شیراز به ابرکوه بیاره .اون بد بخت رو هم کنار دوچرخه من بد بخت گذاشتن.ساعت 13:15 شد حرکت کردیم به طرف ابرکوه ساعت 17:30 هم به ترمینال ابرکوه رسیدیم. بعد از دیدن بهترین دوستم که به استقبالم اومده بود دوچرخه ام رو بیرون کشیدم که دیدم یکی از دستک های دوچرخه نیست به راننده اتوبوس شاکی شدم که نیست اون هم داد میزد که من که نخوردمش. بدون ادامه به خانه راهی شدم .در راه به یادم رسید که اون بز نامرد خورده دستک دوچرخه ی من رو.                         (پایان) 

 

به خوبی و خوشی و سلامتی سفر تمام شده بود ولی سعید زودتر از من رسیده بود خونه. به امید نوشتن سفرنامه های سفر دیگرمون.........................                                     

                                                                         

                                                                                                  خدا نگهدار. 

<<خیلی زود عکسها به نمایش در میاد  >>              

                

                 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   | 

اعتراض نسبت به آبگیری سد سیوند

::لینک اعتراض به آبگیری سد سیوند::


الان که مطلب نویسی میکنم در شهر مرودشت ۵۰ کیلومتری شهر شیراز هستم با سعید سعیدی.حدود ۱۰ روزی هست که سعید از مشهد به سوی این برنامه راه افتاد و در ابرکوه به دنبال من اومد و دو نفری با هم به سوی شیراز پا بر رکاب گذاشتیم. وقت تنگ است و زمان بسیار ان شاالله برگشتم کاملا سفر نامه رو شرح میدم................

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   | 

 

رکاب میزنیم  تا سد آبگیری نشود.

  همایت از جلوگیری آبگیری سد سیوند

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   |