|
امروز جهانگردی با دوچرخه فقط برای صلح((today around the world just for PEACE))
|
کسی که با دستاش آبگیری سد سیوند رو اعلام بکنه من شخصا و خدای کورش کبیر نمیبخشیمش و فردایی نزدیک باید جوابگوی ملتی شکست خورده باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
درسته
پس نگذاریم شرمنده فردایی نزدیک بشیم .نوش دارو پس از مرگ سهراب اثری ندارد.
رئیس جمهور یک نه بزرگ دیگر به ایرانیان
پس کی جواب بله را از زبانش بشنویم
خدای کورش کبیر و پارسیان آرت کمکی بکن به بنده هات برای مبارزه با آبگیری سد سیوند.نگذار روی ما به زمین بخورد






از این که عکسها کیفیت بالا نداشت شرمنده چون دوربین دوتامون آنالوگ بود و وقت برای اسکن اسلاید کم .

خلاصه براتون بگم که بدون هیچ هماهنگی قبلی فقط برای خشک کردن لباسامون و خودمون قرار شد دوتایی به خونه ی عمه ام بریم که رفتیم ولی چون دیدیم جایی با حالتر و راحت تر از اونجا کسی بهمون نیمده وسایلمون رو باز کردیم و به قول خودمون (تلپ)شدیم.از خستگی بسیار زیاد بعد از استراحتی پا شدیم و شام خوردیم .گذشت .از همون شب شروع یه جمع آوری امضا کردیم حدودا 10-15 امضایی جمع شده بود تصمیم گرفتیم دوتایی فردا صبحش بریم در منطقه حفاظت شده میراث فرهنگی که بتونیم از مسافرای نوروزی امضا بگیریم چون چند ساعتی پیش از رفتنون شنیده بودیم که یک سری بچه ها که برای مبارزه با آبگیری سد سیوند اومده بودند در منطقه دستگیر شده بودند .کمی با درنگ وارد منطقه شدیم قرار شد از انتهای مسیر گردشگری شروع کنیم که حدودا بعد از 10-15 دقیقه فعالیت به دستور ریس حراست منطقه به دنبالمون اومدند و چون سعید را نشانه کرده بودند پیش اون رفتند من هم خودم رو بهشون رسوندم تا از ماجرا با خبر بشم که سعید دفتر امضا ها رو به من داد و گفت تو بردار و برو که من هم با کمک یکی از مسافرا که اهل اصفهان بود تونستم از معرکه نجات پیدا کنم .خودم رو به بیرون از محوطه رسوندم که از زبان پسر عمه هم که با ما همکاری میکرد شنیدم سعید داخل دفتر حراست بردنش دورادور و گاهی نزدیک خودم جریانات رو زیر نظر داشتم ساعت9:15 بود که بعد از دستگیری سعید اون رو به داخل برده بودند من هم دفتر به دست در محله شروع به جمع اوری امضا کردم که حدود ساعت 11:00 به دنبال من فرستادند که من هم شناسایی شده بودم و میبایست مشخصات و کارت شناساییم رو میدادم .گذشت و رهایمان کردند.کارت شناسایی سعید به دست بخشدار(کورش باسیری) رسیده بود که قرار شد ما ظهر از پاسارگاد خارج شویم برای همین تا قبل از اتمام وقت اداری به پیش بخشدار رفتیم و سعید کارتش رو گرفت که از روی انفاق به ما و تهدیدی که به ما کرد میبایست تا شب محل را ترک میکردیم و اگرنه برامون مشکل پیش میامد ما هم که عاشق خطر و حادثه بودیم تصمیم گرفتیم یک روز دیگر در پاسارگاد بمونیم که از قرار قبلی بتونیم با گروهی که برای مستند سازی به پاسارگاد اومده بودند دیداری داشته باشیم.خوب روز فرا رسید و ما در اولین امکان در ساعت 11:30 با همکاری بچه های محل به تنگه بلاغی و پای سد رفتیم .در اولین نقطه از عبورمان در محلی بعد از سنگبر (راه شاهی) به نام پوزه سرخ برخورد کردیم که از شدت بارش سه روزه باران در آنجا و بالا آمدن آب در پشت سد راه بسته شده بود و جالب اینکه به دستور رئیس گروه سد سازی راه را با ریزش سنگهای بزگ بسته بودند تا مسافران از رفت و آمد به پای سد ناتوان باشند.ما پیاده روی رو شروع کرده بودیم که چشممان به درخت های بنه ی غول پیکر می افتاد که برای مرحله قطع شدن با رنگ قرمز علامت گذاری شده بودند. بسیار درخت های بنه به زیر آب رفته بود .از بد شانسی ما جاده رسیدن به پای سد تا مرز حدود 70-80 متری مقابل سد آبگیری شده بود اما دشتهای سمت غرب را طوری عجیب اب گرفته بود که با 2 ساعت پیاده روی هم نمیشد به سد رسید .تا جایی که تونستیم خودمون رو به سد نزدیک کردیم تا جایی که دیگر دوتایی تو شل و گل ها گیر افتاده بودیم از کمبود نیروی انسانی برای حفاظت از سد در دو طرف پشت چند سگ گرگ گذاشته بودند که با دیدن ما شروع به سر و صدا دادن کردن. عکاسی را به اتمام رسوندیم و شروع به تمیز کردن کفشامون کردیم که 20 دقیقه ای طول کشید .به راه برگشت ادامه دادیم به بالای یکی از ارتفاعات رفتیم و کمی عکس گرفتیم ساعت 15:00 شده بود و ما دیر کرده بودیم .برگشتیم و توانستیم بچه های مستند ساز را پیدا و ملاقات کنیم آقایون فرشید فرجی (کارگردان و فیلمبردار) و ببراز بازوبندی(راننده و کمک یار آقای فرجی) و ویستا خانم که( فیلمبردار پشت صحنه و کمک یار) بودند. از پیشنهاد آقای فرجی قرار شد با دوچرخه در پشت سر محوطه باستانی قبر کورش رکاب بزنیم و گزارش برنامه رو بگیم که سعید زحمت گویندگی را کشید .شب فرا رسید وبچه ها ما را به سوی شیراز ترک کردند .ما هم از اینکه یک روز اضافی از قرارمون با آقای بخشدار در پاسارگاد ایستاده بودیم با آقای بخشدار(کورش باسیری) برخورد کردیم و از تعجب اینکه ما هنوز سالم مانده ایم تعجب کرد و گفت شما نرفتید هنوز؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه ما که کارمون تو پاسارگاد به اتمام رسیده بود .بار را بستیم تا صبح روز فرداش یعنی فکر میکنم روز یازدهم به سمت مرودشت حرکت کنیم که از قرارمون با آقای بازوبندی بنا شد که در مرودشت به سراغ آقا ببراز بریم .در کنار راه با تابلویی مواجه شدیم که نوشته بود سد سیوند 3 کیلومتر با سعید تصیم گرفتیم به اومجا بریم و عکاسی کنیم که از بس نگهبانها زیرک بودند و با هزار دوز وکلک ما هم نتونستیم مثل دیگر مسافرها به تاج سد بریم .روی پارچه ای نوشته بودند (از اهالی محترم بلاغی و مسافران نوروزی جهت بازدید از سد به علت آبگیری و سیلابه از شما معذوریم.فرماندهی سد سیوند) دوتا عکس از دور گرفتیم اما هنوز چاپ نشده..بعد از دیدار از نقش رستم و جمع اوری مقداری امضا به سوی مرودشت رفتیم که ببراز را با تاخیر پیدا کردیم و دوچرخه هایمان را در یکی از خانه های در شهرشان گذاشتیم و برای شب بعد از دیدن برنامه نور و صدا در محوطه تخت جمشید برگزار میشد که خیلی خیلی جالب بود در آخر هم با بچه های راهنمای تور آشنا شدیم و صحبتی داشتیم. با وسایلمان به روستای از آباد رفتیم .حدودا این روستا که کنار رشته کوه های تخت جمشید بود 15 کیلومتری تا شهر فاصله داشت .صبح روز دوازدهم با ماشین سه نفری به تخت جمشید رفتیم و چون ببراز جان هم تور لیدر بود هم با خواندن خط میخی مشکلی نداشت و زبان ایران باستان هم بلد بود شروع به توزیح دادن به ما از آثار شد کم کم به دنبال خودش یک ایل راه انداخت همه مسافران جمع شده بودند ما دیگر نمیتوانستیم جلو برویم بعد از 2-3 ساعتی از تخت جمشید خارج شدیم و ناهاری خوردیم .من و سعید قرار شد پای پیاده به داخل شهر بریم و تا شب ازمردم امضا جمع کنیم .حدود 80% مردم مرودشت مخالف آبگیری سد بودند.کارمان بعد از 6 ساعتی فعالیت به پایان رسیده بود و از خستگی خودمون رو به جایی رسوندیم که به ببراز تلفن بکنیم که به دنبالمون بیاد از شانس ما ماشین اون خراب شده بود و میخواستن شب را به مسافرت برن برای سیزده بدر با سعید تصمیم گرفتیم شب را در یکی از پارکهای امن اونجا به سر کنیم .اما ساعت 23:50 شده بود که وسایلمون بهمون رسید و با سعید به جاده زدیم به سمت شیراز. ساعت 1:00 بود که یک ماشین ایستاد و از ما خواست که با خودش بریم به شیراز وقتی از برنامه ی ما با خبر شد بسیار استقبال کرد و ما را به ویلای خود در شیراز دعوت کرد ما تونستیم در اون ساعت(نیمه شب)یک امضا بگیریم . تا ساعت2:20 بامداد رکاب زدیم که از خستگی در روز و خواب کم مجبور به ایست در کنار جاده حدود 17 کیلومتری شیراز شدیم .در کنار قبرستانی کیسه خواب هامون رو بیرون اوردیم و خوابیدیم صبح ساعت 5:30بود که باران نرمی به کیسه خواب هامون میزد هوشیار بودیم اما باز خوابیدیم تا اینکه در ساعت 6:30 باران شدید شد که با سرعت عملی بالا با وسایلمون به داخل اطاقی مخروبه رفتیم تا خودمون رو گرم و وسایلمون رو ببندیم و راهی شیراز بشیم مردم تو اون بارون اومده بودن سیزده بدر از اونها هم امضا گرفتیم.راهی شیراز بودیم که باز دیدیم خانواده دیشبی تو بارون ایستاد و به ما کمی صبحانه داد و باز ما رو دعوت کرد .خودمون رو به شیراز رسوندیم در اولین مکان به یک مسافر خونه کنار هتل ارگ رفتیم واتاقی گرفتیم چون دوستان آلمانی ما قرار بود شیراز را در هتل ارگ بگذرونند خوشحال بودیم که همسایه هستیم بعد از حمام گرفتن و خشک کردن لباسامون به دیدن اونا رفتیم که نبودند. شب فرا رسید هنگامی که خرید میکردیم اتفاقی بچه ها رو در یک میوه فروشی دیدیم با هم قرار ملاقات برای روز چهاردهم گذاشتیم چون اونا ساعت 13:00 راهی فرانکفورد بودند .اونها رو ساعت 11:00 دیدیم و به شهر رفتیم هنگامی که به مکان های دیدنی میرفتیم از مردم امضا میگرفتیم .بعد از زیارت آرامگاه حافظ .باغ نارنجستان.و باغ ارم من به یکی از دوستان اینترنتی خودم که تریال سوار هست تلفن زدم تا بتونم ببینمش بعد از رفتن به در مغازشون و گرفتن یک عکس ما را با رئیس کانال مثبت آشنا کرد آقای(دوست) که به انجا رفتیم و کمی صحبت کردیم از این که ما را در این برنامه دیده بود برای شب ما را به منزل خودش دعوت کرد ما هم پذیرفتیم با چند تا دیگه از دوستان دوچرخه سوارشون هم آشنا شدیم که مشتاق بودند به سفرهای خارج از کشوری برن.خلاصه شب را سر کردیم و خوش گذشت.به ناچار روز پانزدهم را شروع به جمع اوری امضا کردیم تا اینکه دیگر برنامه ی ما به اتمام رسیده بود و کمی خسته کننده شده بود تصمیم گرفتیم که به شهر هامون برگردیم.سعید بلیط هواپیما تهیه کرد برای ساعت 20:15 همان شب و من هم میبایست به خانه خواهرم بروم تا روز شانزدهم به ابرکوه بر میگشتم.با سعید ساعت 16:20 به کانال مثبت رفتیم تا وسایلش رو جمع بکنه لحظه خدا حافظی رسیده بود و ساعت 18:15 شده بود سعید خودش رو به فرودگاه رسوند و من هم با خدا حافظی از بچه های گروه شیراز به سوی منزل خواهرم راهی شدم .من هم وسایلم رو جمع کردم تا ظهر روز شانزدهم با اتوبوس به ابرکوه برگردم.از شانس خوبم بلیط برای من تنها مانده بود در عقب اتوبوس .وسایلم جعبه بغل اتوبوس جا سازی کردم با خیال راحت نشستم تا به حرکت نزدیک بشیم اما نمیدونم اون مرد حسابی بز را چرا میخواست از شیراز به ابرکوه بیاره .اون بد بخت رو هم کنار دوچرخه من بد بخت گذاشتن.ساعت 13:15 شد حرکت کردیم به طرف ابرکوه ساعت 17:30 هم به ترمینال ابرکوه رسیدیم. بعد از دیدن بهترین دوستم که به استقبالم اومده بود دوچرخه ام رو بیرون کشیدم که دیدم یکی از دستک های دوچرخه نیست به راننده اتوبوس شاکی شدم که نیست اون هم داد میزد که من که نخوردمش. بدون ادامه به خانه راهی شدم .در راه به یادم رسید که اون بز نامرد خورده دستک دوچرخه ی من رو. (پایان)
به خوبی و خوشی و سلامتی سفر تمام شده بود ولی سعید زودتر از من رسیده بود خونه. به امید نوشتن سفرنامه های سفر دیگرمون.........................
خدا نگهدار.
<<خیلی زود عکسها به نمایش در میاد >>
اعتراض نسبت به آبگیری سد سیوند
::لینک اعتراض به آبگیری سد سیوند::
الان که مطلب نویسی میکنم در شهر مرودشت ۵۰ کیلومتری شهر شیراز هستم با سعید سعیدی.حدود ۱۰ روزی هست که سعید از مشهد به سوی این برنامه راه افتاد و در ابرکوه به دنبال من اومد و دو نفری با هم به سوی شیراز پا بر رکاب گذاشتیم. وقت تنگ است و زمان بسیار ان شاالله برگشتم کاملا سفر نامه رو شرح میدم................

رکاب میزنیم تا سد آبگیری نشود.
