تبليغاتX
چرخ به چرخ(1)
امروز جهانگردی با دوچرخه فقط برای صلح((today around the world just for PEACE))
سفری بسیار جالب با دوچرخه از جانب جناب آقای حاج حسین موثر که در سن ۵۰ سالگی و با توانی جوانانه از شهر شیراز به پابوس امام رضا رفته و از بخت خوش من در روزهای آخر سفر در ابرکوه با وی آشنا شدم و با هم تقریبا یک روزی را سپری کردیم.حدف از این سفر چیزی جز نشان دادن به جوانان در عرصه از شما حرکت از من برکت نبود.حاج حسین موثر(ابرکوه)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   | 

 

کجا رفت عرق ملی....چرا بی نتیجه ماند؟

پس چه شد آن های و هوی فروردین ماه ۱۳۸۶ که سد سیون را افتتاح کردن.چرا داد مردم به جایی بر نخورد؟ برای چه از نشان ملی گذشتیم و آب را بر پشت سد انبار کردیم؟چرا بیش از ۴ جوان ناکام در پشت سد در هنگام شنا پاهایشان در شاخه های درختان زیر آب گیر کرد و غرق شدند؟پس کجا رفت آن همه قول و قرارها؟روز به روز آب پشت سد بالاتر میآید !چرا مسیر شاهی را که الان فقط۱۰۰ سانتیمتر از سطح آب فاصله دارد به زیر آل میبریم؟ مسیر پدرانمان را که اگر نبودند هیچ و پوچ بودیم؟همان کورش کبیر بود همان داریوش شاه بود که ایران را آباد کردند چرا آیندگانشان در جلوی چشم همه و با گوشی کر با لجبازی بچه گانه دست به کارهای احمقانه میزنند.آرام ننشینید کار از کار نگذشته .

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   | 

سلام.با سلامی به گرمی هوای تابستان کویر ابرکوه.

سفر.در لغت کوچک است اما در حرکت چیزی غیر قابل باور.سفر حرکتی است که انسان را به عرش میرساند.بنا بر این به نام خالق هستی که هر کسی را بهر چیزی ساخته است.

روز 5/7/1386 با کل وسایل سفر به دور ایران با اتوبوس از ابرکوه به سوی پایتخت (تهران)راهی شدم.لذت سفر شروع شد سفر2690کیلومتری با دوچرخه به دور ایران در 150 روز .در تهران دوست عزیز و گرانقدر هم رکابم آقای یاشار نظمی به پیشواز من آمد و به همراه وی به منزل پدریش در ساختمان ارکیده رفتیم.استقبال گرم خانواده یاشار جان که رنج دوری فرزند خویش را در سفر به دور ایران داشته بودند بسیار امیدوار کننده و قابل تقدیر بود.بعد از استراحتی به بیرئن رفتیم و کمی از شهر تهران را از دیدگاه جمعی و سمعی دیدار کردیم.خستگی در تن من بیداد میکرد اما همیشه برای کسب تجربه کم نمیگذارم.از 5 روزی که میهمان خانواده آقای نظمی بودم بسیار از تجربه و سخنان پدر و مادر و یاشار جان استفاده کردم.با کمک دوستم یاشار ست کامل ساکهای دوچرخه را خریداری کردم و به مدام در شهر به دیدار از دوستان پا در رکابم آقایون مجتبی/خسرو/آروین و سعید جان که در این سفر کمک بزرگی در تهیه یک سری از لوازم مورد نظرو رساندن آن به من در مسیر گشت رفتم.خسرو/یاشار/من
روزی را هم کلآ اختصاص دادیم به دیدار و همکاری با گروه طبیعت گرد مهرگان که برای پاکسازی جنگل کارا در منطقه درکه واقع در کوه های شمال تهران هست.با تمامی بچه های با مرام و معرفت (غیر قابل توصیف)گروه مهرگان آشنا شدم. من که نفرت بزرگی از کوه پیمایی داشتم هیچ احساس بدی در این کوه پیمایی با دوستان نداشتم.باز هم خسته و کوفته برگشتیم خونه.

گروه مهرگان پس از( پاکسازی)به قدری منزل یاشار جان موندم تا روز موعود فرا رسید 10/7/1386 در ساعت 5:15 صبح همراه با بدرقه پدر و مادر یاشار که خود هم راهی سفر بودند در اتوبان شمال سفر را با امید خدا شروع کردم.از روز قبل خبردار بودم که مسیر هراز بسته است اما مطمئن بودم که مشکلی برای من نداشت.در آخرهای اتوبان بودم که نصف بدنم در یک لحظه خیس آب شد. ماشین شست و شوی جاده ها بدون صدای هشدار از کنارم عبور کرد و تمام سمت چپ بدنم خیس شد برای ساعات اولیه شروع سفری بلند جالب و کمی ناراحت کننده بود.مسیر را پیش گرفتم و به سرازیری تندی 5 کیلومتری رسیدم با سرعتی برابر53 کیلومتر در حرکت بودم که یادم اومد ضامن محور جلو را پس از بستن باربند جلو نبستم خوشبختانه با زائده ای که دوشاخه داشت از خارج شدن مهور جلوگیری کرده بودرکاب زدم و به تا به رودهن رسیدم صبحانه ام رو چون در ماه رمضان بود در خارج از شهر خوردم و راهی شدم.میز صبحانه

به سوی امامزاده هاشم یکی از موتورسوارهایی که عبور میکرد از رودهن امامزاده هاشم را در مرتفع ترین نقطه کوهی نشانم داد من هم تشکر کردم از راهنماییش و گذشتم به مسیرم ادامه دادم در توقفی برای پاسگویی تلفنم کرده بودم یک خودرو پراید سفید که ترمز کرد و 10 متر جلوتر از من ایستاد پس از اتمام تلفن من آقایی به نتم شاهین لیلیان پور با خانواده محترمشان پس از سلام و احوال پرسی از من و متوجه شدن از هدف این سفر با تمام کمال و احترام به من مقداری میوه را به من دادند و حتی من را دعوت به دیدار درمسیر سفر در آینده کردند و با شناختن گروه مهرگان در تهران کاملا از برنامه خوشحال شدند و اظهار امیدواری کردند.پس ا آن از دوراهی آمل/بابل که گذشتم به سربالایی تندی برخوردم که سفر با الاق راحت تر بود تا با دوچرخه.با شرح بالا............

در امتداد راه هنگام استراحت یک چکوسلواکی که با دوچرخه اشش با سرعت بالا به سوی تهران راهی بود برخوردم و روحیه بخش یکدیگر شدیم.

پس از خدا حافظی 10 کیلومتری را در گردنه ای عجیب به بالا رفتم و با کمی پیاده روی در ساعت14:30به امامزاده هاشم که در اوج قله بود رسیدم فاصله جبران این همه سر بالایی که منظره زیبایی را ایجاد میکرد با سرپایینی به سوی شمال 50 متر بود که از روی کوه با وجود مسافرخانه ای میگذشت.از شدت سرما به مهانپذیری که در آنجا وجود داشت اما با کنایه های مدیر آنجا و ندادن اتاق به من که تنها بودم به سوی امامزاده در سمت چپ جاده رفتم و زیر اتاقکهای استراحت چادرم را باز کردم.چون مکان آنجا امن بود دوچرخه ام را از بیرون به چادر قفل زدم و پس از صرف شام و کمی استراحت برای شارژ تلفن و زیارت به داخل امامزاده رفتم و محیطی گرم و آرام و دلنشین را دیدم که حدودا دمای داخل با بیرون آنجا چیزی حدود 35 درجه اختلاف دما داشت .به تمام کارهایم رسیدم و با بی آرامشی که خودم هم متوجه وجود آن نشدم نتوانستم درست بخوابم دمای هوا 2/3درجه زیر صفر بود.بالاخره ساعت4:30 شد هوا بسیار سرد بود کل وسایلم را جم کردم و بدون خوردن صبحانه با چادری و دوچرخه ای شبنم زده و کاملا خیس برخوردم.ضد حال بود اما تجربه تا به خشک کردن و بستن این وسایل  رسیدم یک ساعتی گذشت خورشید طلوع زیبایی کرد ولی گرمای آن نتوانست در بستن بارهایم با دستهای سردی که من داشتم کمکی بکند.

امامزاده هاشمبا پوششی کاملا زمستانی و اسکیمویی با دوچرخه ام به سوی گزنک وآمل یا سرعتی برابر 50 کیلومتر به سوی پایین به حرکت در آمدم  به پلور رسیدم و از کنار مرکز تولید آب معدنی پلور گذر کردم سرعت همچنان ادامه داشت بعد از چندی پیچ وخم از آب اسک گذر کردم و کم کم از سرعتم کاسته میشد و از چندین تونل متعدد که بزرگترین آنها1000 متر و 560 متر و ما بقی هرکدام کمتر از 300 متر بودند که جمعا چیزی حدود 13/14 تونل شدند ما بسیاری از آنها از خرابی فن های تخلیه هوا و روشنایی بهره مند بودند در بزرگترین تونلی که گذر کردم 1000 متر وبد که فقط مشکل بینایی پیدا کردم.وجود ماسک بسیار موثر در تنفس در اینطور مکانها است.جاده کم کم به جنگل زارهای خلوت تشکیل میشد و نزدیک شدن به جنگل های انبوه و دریا را از  احساس بوی بسیار بد نوعی گیاه هرزه در کنار جاده و رطوبت بالا میشد فهمید.

بدون شرح............با بوق زدن متعدد ماشین پژو206 نوک مدادی که تک سرنشین بود از پشت سر من را به توقف اجبار کردند پس از ایستادن با پیشکسوت کایت سواری قهرمانان ایران جناب آقای علی فراهانی آشنا شدم و پس از کلی صحبت کردن و در جریان گذاشتن وی دربرنامه این سفرو استقبال تمام کمال و حتی افسوس اینکه ای کاش کمی مسیر را با من رکاب میزدند با روحیه ای شاد به سوی آمل دوباره راه افتادم.

آقای علی فراهانی

 500 متر قبل از پلیس راه امل با استقبال گرمی ازگله 8 تایی سگهای ولگرد روبرو شدم که بعد از پارس کردن آنها با مدارا کردن و قانع کردن آنها زیرکانه به سوی ادامه مسیر رفتم.ساعت 13:00 بود به آمل رسیدم برای شارژ تلفن به مغازه ای رفتم که آن آقا 80% از جاده های ایران را مخصوصا غرب را با ماشین سواری اش به گردش رفته بود و میشناخت  پس از خرید و کمی گردش در شهری کوچک به زیر یکی از پلاب شهر که استراحت گاه است کمی ایستادم و با هیئت عزاداری آن شهر که به مناسبت شهادت امام علی به خیابان ها میرفتند برخوردم و از پایین آنها را مشاهده کردم.شب فرا رسید به کنار پارکی که زیر پل بود و در کنار رودخانه قرار داشت با قرار دادن دوچرخه ام در پارکینگ اتومبیل ها چادرم را کنار چندی کارگر افغانی که در کنار ماشین بزرگشون خوابیده بودند باز کردم و با آسایش کامل و هوایی مطلوب پس از غذا خوردنم خیلی زود خوابیدم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط حسین اکبرزاده   |